درخت سيب و پسربچه
درخت سيب و پسربچه
قصه خوانی
در این روش معلم ابتدا قسمتی از داستان را برای دانش آموزان قرائت می نماید سپس در نقطه ی اوج داستان توقف کرده از دانش اموزان و گروه های کلاس می خواهد تا بقیه ی داستان را حدس بزنند وبعد از شنیدن نظرهای گروه ها بقیه ی داستان را می خواند.
پسربچه و درخت سیب
يكی نبود يكی بود ...در روزگاران قديم درخت سيب تنومندي بود .پسركوچكي كنار اين درخت بود. این پسر بچه ...
خیلی دوست داشت با اين درخت سيب مدام بازي كند .از تنه اش بالا رود،از سيبهايش بچيند و بخوردو در سايه اش بخوابد.
زمان گذشت ... پسر بچه بزرگتر شد و به درخت بي اعتنا ،ديگر دوست نداشت با او بازي كند...اما روزي دوباره به سراغ درخت آمد.درخت سيب به پسر گفت :« های ... بيا و با من بازي كن... »
پسر جواب داد : « من كه ديگر بچه نيستم كه بخواهم با درخت سيب بازي كنم....»« به دنبال سرگرمي هائی بهتر هستم
و براي خريدن آنها پول لازم دارم . » درخت گفت:« من پول ندارم ولي تو مي تواني سيب هاي مرا بچيني بفروشي و پول به دست آوري. » پسر تمام سيب های درخت را چيد و رفت .سيبها رافروخت و آنچه را که نياز داشت خريدو ...
درخت را باز فراموش کرد و پيشش نيامد...و درخت دوباره غمگين شد.مدتها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد
و با اضطراب سراغ درخت آمد ... « چرا غمگینی ؟ »درخت از او پرسید :« بیا و در سایه ام بنشین بدون تو خیلی احساس تنهائی می کنم... »پسر ( مرد جوان ) جواب داد :« فرصت کافی ندارم؛باید برای خانواده ام تلاش کنم؛باید برایشان خانه ای بسازم ؛نیاز به سرمایه دارم ...»درخت گفت : « سرمایه ای برای کمک ندارم .تو می توانی با شاخه هایم و تنه ام ...برای خودت خانه بسازی .»پسر خوشحال شد و تمام شاخه ها و تنه ی درخت را بریدو با آنها خانه ای برای خودش ساخت ...
دوباره درخت تنها ماند...و پسر بر نگشت زمانی طولانی بسر آمد .پس از سالیان دراز...در حالی برگشت که پیر بود و...غمگین و ...
خسته و ...تنها ...درخت از او پرسید :« چرا غمگینی ؟ ای کاش می توانستم کمکت کنم ... اما دیگر ...نه سیب دارم ...نه شاخه و تنه .حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو ... هیچ چیز برای بخشیدن ندارم ... » پسر ( پیر مرد ) درجواب گفت :« خسته ام از این زندگی و تنها هم ...فقط نیازمند بودن با تو ام ...آیا می توانم کنارت بنشینم ؟ »پسر ( پیر مرد ) کنار درخت نشست . . .
آنها با هم بودند سالیان سال، در لحظه های شادی و اندوه . . . آن پسر آیا بی رحم و خود خواه بود ؟؟؟ نه . . . ما همه شبیه او هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم ... ؟؟؟
درخت همان والدین ماست تا کوچکیم ...دوست داریم با آنها بازی کنیم. بعد تنهایشان می گذاریم ...و زمانی به سویشان برمی گردیم که نیازمند هستیم یا گرفتار... به والدین خود عشق بورزید فراموششان نکنید برایشان زمان اختصاص دهید
همراهی شان کنید شادی آنهاشما را شاد دیدن است
گرامی بداریدشان وكنارشان بمانيد.
اين وبلاگ براي دبيران زبان فارسي